تبلیغات
نشر فردا Farda publishing - مقاله

داستایفسكی و جهان ممكن *
احمد قدرتی پور


داستایفسكی رمان ننوشت .... او متعلق به جهان نوین است.

گئورگ لوكاچ1

 

داستایفسكی نویسنده ای است كه شاید بتوان گفت آثارش ، بیشترین توجه و علاقه را به خود جلب كرده است. او در عین شباهت به دیگر هنرمندان و به وی‍ژه نویسندگان ، بیشتر به خود میماند و این" شباهت به خود" مهم ترین دلیل گرایش بی پایان خواننده نسبت به آثار او است. انسان داستایفسكی ، موجودی است پیچیده ، ناتوان و درگیر با اراده ی خویش در جدال با هست و نیست سرنوشت. برزخ این انسان همانا وجود او است و هم او است كه اسطوره ی خویش را می سازد و جهان را چون خود می آفریند ، در جستجوی نظمی درونی و آفرینش "جهانی ممكن".


قهرمانان آثار داستایفسكی ، اسیر نظمی محتوم اند و می كوشند تا با برخوردی اراده گرایانه ، نظم حاكم بر سرنوشت خود و جهان شان را به نظمی نوین تبدیل سازند. روح و وجدان این قهرمانان، نا آرام ، بیمار و اسیر تضادهای خواسته وناخواسته است. اینان، نه بر باور خویش باور دارند و نه بر جهانی آن گونه معقول و باورانه كه بتوان بر پایه ی آن به حل تضادهای بشری امید داشت . داستایفسكی این همه را از چشم یك هنرمند می نگرد و نه از دید یك منتقد اجتماعی كه راه های معقول و منطقی را می جوید و برمی تابد.


داستایفسكی ، در واقع با آفرینش شخصیت هایی هم چون"ایوان كارامازوف " 2، "آلیوشا كارامازوف " 3، " راسكول نیكوف "4 ،" نیكولای استاوروگین "5 و… و درگیر نمودن آن ها در برابر نظم جهانی ، خود را برمی تابد. داستایفسكی وجود هرگونه وجدان آرامی را انكار می كند و این البته سرانجامی جز نفی جهان ندارد.نفی یی كه حاصل رنج زنده بودن است ؛ رنج انسان بودن ، هرچند داستایفسكی خود در انتظار چنین مولودی نباشد. وی برای نفی جهان ، لزوماُ به تخریب آن نمی پردازد و تنها در برابر جهان موجود، جهان تصورات و الهامات خود را می آفریند.


 برای داستایفسكی ، مسئله ی زندگی، انسان و جهان ، بیشتر مسئله ای هنری و شهودی است تا قضاوت در برابر خیر و شر ، هستی و نیستی ، نظم موجود و نظم جهان ممكن. او در آثارش به هیچ استنتاج و قضاوت نهایی نمی رسد. این خواننده آثار داستایفسكی است كه مسایل مطرح شده از سوی او را در منظر جهانی موجود و جهانی ممكن به قضاوت و پاسخ گویی می نشیند. داستایفسكی ، دنیای پیرامونش را با حقارت ، تردید، سرخوردگی و یاس و نامرادی های خویش می آلاید. داستایفسكی ، جهان را به صورت یك داستایوشچینای6 بزرگ می بیند.


داستایفسكی انسانی است كه در گرداب تردید بین آن چه هست و آن چه آرزو میكند غوطه ور است و از این روست كه سرانجام در آخرین مراحل زندگی ، دست به آفرینش داستایفسكی آرمانی می زند واسطوره ی آلیوشا را به وجود می آورد واین آلیوشای مرموز ، همواره به دنبال "زوسیمای پیر "7 است كه در واقع وجدان بیدار و آرامش بخش او است ."برادران كارامازوف " برای داستایفسكی ، تنها بخشی از یك رمان عظیم است.به راستی اگر داستایفسكی فرصت می یافت و می توانست كه رمانش را به پایان برساند ، آلیوشا ، چگونه انسانی می شد. به راستی ایوان كارامازوف و آلیوشا ، این دو چهره ی متضاد از یك كالبد انسانی، دو چهره ای كه هر یك به شیوه خود غم انسان می خورند و می كشند، به كدام دلیل و برای چه حاصلی ، در پیوند جسم و روح داستایفسكی و بر زمین ذهن كاوشگر او كشت شده اند؟ آیا حاصل این پیوند و یگانگی نهایی آلیوشا و ایوان ، پاسخ نهایی به مسئله ی انسان ممكن نیست؟


در رمان داستایفسكی ، صداهایی وجود دارند كه می كوشند خود را به اثبات برسانند. صداهایی گوناگون، نه آن گونه كه در آثار "تولستوی"می شنویم. صداهایی كه از محدوده ی خداوندی نویسنده می گریزند و در قالبی جدید از آفرینش ادبی ، حضور مستقل خود را به رخ می كشند . و این آگاهی آدم های "رمان " هرگز با آگاهی نویسنده مخلوط نمی شوند و مهره هایی نیستند كه قمار باز بوالهوس( نویسنده) آن ها را به دلخواه جابه جا كند و یا حرف توی دهانشان بگذارد. نویسنده اجازه می دهد هر آدم ، اندیشه و احساس ، شخصیت و هویت خود را برملا كند و وجود مستقل و یك پارچه داشته باشد. این اما نفی استبداد در هنر است و به تعبیری ، بیانی نمادین در نفی استبداد عام. آدم های رمان داستایفسكی ، هم موضوع كلام نویسنده اند و هم فاعل كلام معنا دار خویش. در این صورت است كه آدم های رمان ، و هم آدم های جهان ممكن ، میتوانند در گستره ای عمیقاّ انسانی و نه تحمیلی ، حیوانی و عروسكی به وحدت و یك پارچگی در محیطی از تفاهم و دوستی برسند.


رنج و اندوه داستایفسكی، رنج و اندوهی است فلسفی. او می پرسد آیا زمانی خواهد رسید كه جنگ ها پایان گیرند و انسان ها از خود وجودی یگانه بیافرینند؟ روح ووجدان بشری، جز با یگانگی و هم پیوندی، در جهانی چنین ناهمگو8 ، نمی تواند پاسخگوی مسئله ی رنج باشد. مسیح در جایی می گوید:" من هستم آن نان نازل شده از آسمان…" ؛ در گفته ی او آیا تضادی آشكار وجود ندارد، آن جا كه می گوید: هر كه این نان بخورد حیات جاودان یابد؟ نه ، هیچ تضادی نیست ؛ چرا كه نان در موجودیت جزیی و كلی خود، معطوف به حیات جزیی و كلی نیز هست. سوسیالیسم مورد نظر بلینسكی9 و ماركس 10شاید بتواند پاسخ گوی مسئله ی نان باشند ؛ اما پاسخ گوی نیاز انسان به آزادی نیستند. خدا و مسیح ، در فقدان آزادی ، به ناچار از جهان حذف می شوند. مسیح ، در واقع تجسم انسانی رنج و اندوه یگانه شده ی انسان تاریخی است و این جاست كه سوسیالیسم بلینسكی، فاقد پاسخ لازم به این نیاز كمال یافته واین اندوه و رنج یگانه شده است. كوزنتسوف11 در بیان خود به همان راهی اشاره می كند كه سرانجام به بن بست رسید. و این البته نه آن پاسخی است كه داستایفسكی می جوید و می خواهد. نان و آزادی ، در نظمی ممكن می شود كه نقش فردی انسان ، به مثابه ی موجودی میكروسكوپیك،12 كه آفریننده ی موجودیت ماكروسكوپیك 13است نادیده گرفته نشود. نفی و انكار این نقش ، تنها در پاسخ دادن به یك وجه مسئله ی "نان و آزادی"است. صداقت بلینسكی9 ، ماركس10 و دیگران، موضوع این گفتار نیست. موضوع و مسئله ی ما ، تحقق امری است كه گاه بیانگر تضاد ماهوی تئوری و عمل است و خود، نفی و انكار تئوری و عمل.رویارویی بلینسكی و داستایفسكی ، رویارویی بین اندیشه و آرمانی است انسانی و زیبا كه میرود تا در جزمیت خویش بمیرد و شك و تردیدی انسانی و زیبا كه تنها تحقق راستین یك تئوری و یا یك آرزو و آرمان را ملاك و معیار سنجش درستی و نادرستی آن میبیند. داستایفسكی از خودش ، از ماركس و دیگران انتظار معجزه ندارد؛ اما مسیح ، خود یك معجزه است. چرا كه پاسخ جهان است و نظمی كه باید در پویایی ، همگویی وانسانی بودن و نه در جزمیت و تك بعدی بودنش، بماند و محقق شود. مسیح معجزه ی نان و آزادی است و انسانی كه باید به یگانگی در اندوه و رنج و شادی و نیك بختی برسد. شاید اگر داستایفسكی "برادران كارامازوف "را ادامه می داد ، با نفی تضاد و درگیری ایوان و آلیوشا ، مسیح را در جهان باز می آفرید.


آیا راسكول نیكوف، برای حل تضادهایش با جهان موجود ، حق دارد كه دست به جنایت بزند؟ آیا كشتن پدر در " برادران كارامازوف " یك پاسخ نهایی به مسئله ی خیر و شر است؟ آیا با كونین14 و پیش از او نارودنیك ها 15، از سرنوشت اندیشه ها یشان اطلاع داشتند؟ آیا ماركس _ همان گونه كه مسیح به اشبیلیه 16بازگشت_ اگر در دوران خفقان استالینی و پس از آن ، از خاك سر بر می كشید ، در اندوه از دست دادن رفتن انسان و مسخ او نمی گریست؟ هر انسانی خدایش را چون خود می آفریند و حقیقت را آن گونه می بیند كه آموخته است. و این البته شاید بهترین پاسخ باشد به آن هایی كه به جای دیگران می اندیشند. ارزش هنر در این است كه به جای هیچ كس نمی اندیشد و هیچ راه حلی ارائه نمی دهد . آثار داستایفسكی ، تنها به فراهم آوردن و تصویر دو جهان بسنده می كنند : جهانی موجود و جهانی ممكن.


در طول تاریخ ، ترور شخصیت ، رایج ترین ترورها بوده است. تروریست های نارودنیك دیروزی ، مرتجعین و یا نئوفاشیست ها ی چپ و راست امروزی ، اگر كسی را می كشتند و می كشند ، تنها به حذف فیزیكی یكی یا تعدادی از اجزای میكروسكوپ توفیق می یافتند و می یابند. این پاسخی جاهلانه و كودكانه بوده و هست به نادیده گرفته شدن - به مثابه اجزای میكروسكوپیك- در یك نظام ماكروسكوپیك. اما ترور شخصیت نه برای حذف فیزیكی ، بلكه برای محو اندیشه و نیز به دلیل قوام نظام تك بعدی و حكومت آسان صورت می گیرد. در چنین نظامی، پروسه ی حذف،به صورت امحای شخصیت و سپس حذف فیزیكی رخ می نماید. مسیح نیز در چنین نظامی ، هرگاه كه لازم افتد ، ترور می شود. ترور شخصیت یك امر تدریجی است، اما ترور فیزیكی یك حركت قهری و لحظه ای به شمار می رود. یهود در حفظ نظام اقلیدسی17 و همگرای سطحی خود ، مسیح را از اندیشه و آرمان تهی می كند و آن گاه او را بر صلیب می كشد و "برونو"18 و "توماس مور"19 در آتش قهر تفتیش عقاید می سوزند و …این همه به نام نظم جهانی صورت می گیرد، آن هم به نام انسان و ارزش های انسانی. داستایفسكی خواسته و ناخواسته در بخش مفتش بزرگ به عالی ترین شكل این واقعیت دردناك را برمی تابد.


هرگاه ترور از طرف تظام ماكروسكوپیك باشد، بر قربانی هیچ اشكی ریخته نمی شود ، جز از طرف آن هایی كه در نوبت ایستاده اند. اما آن گاه كه راسكول نیكوف، پیر زن ربا خوار را می كشد، از درون ویران می شودو از دلهره ای عذاب دهنده ، حتا به مرز حذف فیزیكی خود می رسد. اما پیر زن ، چون نماد نظام ماكروسپیك است ، در بهره كشی از یك دانشجوی اخراجی تهی دست نیز حتی لحظه ای درنگ نكرده ، تردیدی به خود راه نمی دهد. پیرزن در واقع ، مامور ترور شخصیت راسكول نیكوف است در یك نظام اقلیدسی.


او راه را برای مفتش بزرگ هموار می كند و این چرخه ، در نظام اقلیدسی ماكروسكوپیك تا آسمان امتداد دارد.باید گفت : در نظام اقلیدستی ماكروسكوپیك، هر فرد، به نوعی و در حدود توانایی اش ، نقش مفتش را ایفا می كند و راسكول نیكوف ، ایوان كارامازوف ، آلیوشا و نیز نیكولای استاوروگین نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در چنین نظامی هر جز در تلاش برای دیده شدن است و حضوری مستبدانه و تحمیلی دارد. اما این به معنای محكومیت فرد نیست. چرا كه هر گاه نظام عمومی اجتماعی بر پایه ی خشونت ، استبداد و تحمیل گروهی و فردی ( از نظر اقتصادی، فرهنگی وسیاسی و…) استوار باشد، این انگیزه و اخلاق در افراد نیز تعمیم می یابد وآن ها را تبدیل به قاضی و مجری عدالت - آن هم عدالت مورد نظر همان فرد- می كند.


در چنین شرایطی ، هر فرد ناچار است كه از نظر فكری و شخصیتی برای خود حصاری بسازد تا حریم زندگی اش مورد تجاوز قرار نگیرد. در چنین شرایطی ، هر فرد ، آزادی و خوشبختی خود را در اسارت و رنج دیگری می بیند و هركس گرگ دیگری است. عاطفه ها رنگ می بازند و زندگی و عشق ، دروغی است كه هر كس به خود و دیگران می گوید.


آن ها كه بر مرگ سوزان جوردانو برونو هلهله كردند، بسیارشان نه او را می شناختند و نه بندگی كلیسا را در نهان دل گردن نهاده بودند.آن ها كه امروز برای این زنده باد می گویند ، فردا در مرده باد گفتنش تردیدی به خود راه نمی دهند. مسخ و بی هویتی انسان، از مشخصات بارز نظام تك بعدی اقلیدسی است، نظامی كه در طول تاریخ همواره حاكم بر زندگی و اندیشه ی انسان بوده است و داستایفسكی در تصویر كودكی هراسان در خیابانی با مردمی بی درد، و یا برخورد راسكول نیكوف و آن دختر تنهای بی سیرت شده و یا مسیح گرفتار در دام آن مفتش بزرگ ، بیانگر همین بیگانگی و تنهایی و غربت انسان است. در نظام تك بعدی اقلیدسی ، محكوم كسی است كه ضعیف است، پس راسكول نیكوف ، استاوروگین ، ایوان كارامازوف و… می كوشند كه با وجدانی بیمار و اغراق در موقعیت وتوانایی اراده، قدرت یابند و در واقع با حذف صورت مسئله، به حل نهایی آن اقدام كنند.اما آیا این اقدام ، خود آغاز فاجعه نیست؟


شاهد ما در این فاجعه ، راسكول نیكوف است.او پیرزن ربا خوار را محكوم كرده و به قتل می رساند و اما حوادث اصلی رمان از این جا آغاز می شود. از نظر طرح و اجرا ، كار او بی نقص بوده است و باید احساس پیروزی داشته باشد كه البته چنین نیست و وجدان او مشخصاْ بر روی یك مسئله، توقف و تعلیق دارد. ناراحتی و فشار روحی و وجدانی ، بیش از آن است كه راسكول نیكوف بتواند از چنگش بگریزد و به پیروزی بیندیشد. پس برای دستیابی به آرامش ، خود را به پلیس معرفی می كند ، تا از طریق آزار و شكنجه ای كه خواهد دید ، وجدان و روح نا آرام خود را تسكین بخشد . او می گوید كه خواسته است اصلی را نابود كند. و البته این اراده ی مبتنی بر انهدام و مرگ نتیجه ای جز تبدیل راسكول نیكوف به یك قاضی و مجری حكم ، یعنی یك مفتش ، در بر ندارد. او شكست می خورد، چرا كه یك جزء است و قدرتی ندارد و تنها برای اثبات حضور و موجودیت خود ، دست به چنین اقدامی زده است. در حالی كه ، مفتش بزرگ نه تنها پاسخگوی جنایت هولناك خود - كه از نظر تاریخی كاملاْ محكوم نیز هست- نیست ، بلكه محكوم كنندگانی نیز به طرفداری از خود دارد. او نماینده ی نظام كلی و حاكم است. نظامی كه انسان های شریف و فرزانه را به نام خدا و مسیح در آتش قهر خود می سوزاند و در بخش مفتش بزرگ رمان برادران كارامازوف ، مسیح را نیز به خاطر اصولی كه به نام مسیح وضع و برقرار شده قربانی می كند.


داستایفسكی ، ایوان كارامازوف را می آفریند تا از زبان او بپرسد : پس نظم در كجاست؟تا زمانی كه فردیت انسان نادیده گرفته می شود ، تا زمانی كه من انسان ، اسیر چنگال موجودی هستم كه خود آفریده ام و دیگر هیچ كنترلی بر خواست و اراده ی او ندارم و به نام او همه ی اختیارات من سلب شده است، من هیچ نظمی را باور نمی كنم و هیچ راه نجاتی را برای انسان فردا و فرداها نمی بینم . با چنین وضعی شاید نجات انسان در انهدام او وجهان اوست و بدین گونه است كه هیچ جنایت و فاجعه ای رخ نخواهد داد. داستایفسكی شاید به چنین انهدامی می اندیشد. اندیشه ی انهدامی كه به او تحمیل می شود.


پا نویس ها:


1- ) Georg(Georgy)Lukacs 1885-1971)منتقد ادبی و نظریه پرداز بزرگ مجار.


2-Ivan Karamazov ، از قهرمانان " برادران كارامازوف".


3-  Alyosha Karamazov، از قهرمانان " برادران كارامازوف".


4- Raskolnikov، از قهرمانان " برادران كارامازوف".


5- Nikolai stavrogin، از قهرمانان "جنایت و مكافات".


6- Dostoyevshchina، " داستایفسكی حقیر و مفلوك".


7- Zosima، از قهرمانان " برادران كارامازوف".


8- Paradoxal، ناهمگو و معمایی.


9-"ویساریون گریگوریه ویچ بلینسكی" Belinsky Vissarion Grigorievich (1848_1811) از انقلابیون و منتقدین بزرگ ادبیات و هنر روس.


10- " كارل ماركس" Karl Marx  (1883-1818) فیلسوف بنیانگذار فلسفه ی علمی و عالم اقتصاد ، از مردم آلمان.


11-"ب.كوزنتسوف" B. Kouznetsov ، عضو " آكادمی علوم"   Academy of sciences ussrو عضو هیئت تحریریه ی مجله ی مسایل جهان معاصر   Problems of the contemporary worldاز مردم روس و نویسنده ی كتاب بزرگ "اینشتاین " كه فصلی دارد با عنوان " اینشتاین و داستایفسكی".


12- Microscopic.


13- Macroscopic.


14-"میخاییل باكونین"  Mikhail Bakunin( 1876_1814) انقلابی روس در نیمه ی دوم سده ی نوزدهم و از یاران بلینسكی ...و نیز یكی از یاران "پرودون " Prudhon  بود. وی معتقد به قیامی همه جانبه علیه استبداد تزاری بود و از رهبران آنارشیسم به شمار می رفت. "باكونین" در انترناسیونال اول انشعاب كرد و موجبات شكست آن را فراهم آورد. باكونین از انقلابیون بسیار سر سخت بود.


15- Narodniks ، جریانی انقلابی بود كه در سده ی نوزدهم بر علیه حكومت تزار مبارزه می كرد و مهم ترین و افراطی ترین گروه و جریان انقلابی نیمه ی دوم سده ی نوزدهم به شمار می رفت. نارودنیك ها بیشترین نقش سیاسی را برای دهقانان قایل بودند.


16- "اشبیلیه" (سویل) Seville(Sevilla) شهر و بندری در اسپانیا.


17- "اقلیدس" Euclide(270ق م _330 ق م) ریاضی دان یونانی كه نظریاتش در مورد هندسه ی مسطحه، بیش از بیست قرن بر اندیشه و جهان بینی انسان حكومت می كرد( هم چون منطق ارسطویی) و هنوز هم در عرصه هایی از زندگی ، آن جا كه اندیشه و دیدگاه تك بعدی ترویج و تبلیغ می شود ، پای می فشارد( البته این سخن به معنای نفی و انكار ارزش های آن به ویژه از نظر تاریخ علم نیست). یكی از مهم ترین اشكالات دستگاه هندسی اقلیدسی، تقسیم بندی اصول هندسه به دو دسته ی متمایز به نام اصول موضوعه و اصول متعارفی است. این تقسم بندی اكنون از نظر علمی و عقلی باطل است و اعتباری ندارد. وجود حقایق ثابت و بدیهی كه محتاج به اثبات نیستند ، در واقع خیالی بیش نیست. جالب این جاست كه كسانی كه هرگونه تحول و تكامل بنیادی در طبیعت و جامعه را نفی می كنند و نیز خواهان ثبات و نگرش جزمی در جهانند ، بر جنبه های باطل سیستم و جهان بینی اقلیدسی تاكید ورزیده و آن را تایید می كنند. یكی از مهم ترین دستاوردهای علمی و عقلی اقلیدس كه شاهكاری است، قضیه ی اقلیدس درباره ی نامحدود بودن سلسله ی اعداد اول است. مهم ترین اثر اقلیدس كتاب " مقدمات اقلیدس " است كه شاید بتوان گفت یكی از پر خواننده ترین كتاب های جهان طی بیست و سه قرن گذشته می باشد.


18- "جوردانو برونو"Giordano Bruno   (1600_1548) راهب مرتد، فیلسوف و دانشمند ایتالیایی كه به جرم دانش خواهی ، حقیقت جویی و دفاع از دستگاه نجومی " كوپرنیك" Copernic( 1543- 1473) و پشتیبانی از فرضیه ی تعدد عوالم مسكون ، در آتش خشم كلیسای حاكم سوخت . برونو ، نتایج نظریه جدید كوپرنیك را ( كه جهان شناسی كهن مورد حمایت كلیسا را نفی می كرد) دریافت و اعلام كرد كه بر خلاف پندار پیشینیان ، جهان نه مرزی دارد و نه مركزی و همه چیز نسبی است.


19- "توماس مور" Thomas More  ، فیلسوف و مصلح اجتماعی انگلیسی ( قرن شانزدهم ) كه به خاطر طرح سوسیالیسم رویایی اش ، برخی او را پدر سوسیالیسم می دانند. وی با دربار ، اشراف و كلیسای انگلیس به مخالفت برخاست و سرانجام نیز از پای در آمد . سوسیالیسم "مور" با آن چه كه (ماركس) و ( انگلس ) مطرح می كنند متفاوت است.


--------------------------------------------------------------
این نوشته حدود بیست و پنج سال پیش ، زمانی که تکاپو را بستند در بوطیقا آمد .



========================================================================



هداگابلر

هنریک یوهان ایبسن

نقد و نظر : نجمه قادری


شاید در هیچ نمایش دیگری مهارت و استادی ایبسن چنین خطاناپذیر نبوده است


نمایشنامه”هداگابلر” از برجسته‌ترین آثار”هنریک یوهان ایبسن” نمایشنامه نویس نروژی است. طبق آمار کمبریج، آثار ایبسن بعد از”ویلیام شکسپیر” در مقام دوم اجرایی در تمام نقاط دنیا قرار دارند. نمایشنامه”هداگابلر” در سال 1890 نوشته شد و در تمامی دنیا مورد توجه قرار گرفت. چنان چه هر ساله اجراهای متعددی از این اثر بر صحنه اجرا می‌شود. آن چه در این جا مورد بحث قرار می‌گیرد، دلیل به اجرا در نیامدن این متن نمایشی در ایران است. با تمام محبوبیت این نمایشنامه در دنیا و همسویی موضوع آن با مسائل اجتماعی همچون موج فمنیستی، گرایش‌های ایده‌آلیستی، آرمانی و توجه به علم روانشناسی در دنیای مدرن و حتی ترجمه این نمایشنامه در سال 1351/ 1972 در بنگاه ترجمه و نشر کتاب توسط خانم مینو مشیری، این نمایشنامه در ایران مهجور مانده. به جز 1 اجرا در سال 1349/ 1970 به کارگردانی آربی آوانسیان و با بازیگری انگلیسی تبار و با زبان انگلیسی در ساختمان کوچک تئاتر ایران ـ آمریکا که البته اجرا به نوبه خود اجرایی چشمگیر و در خور توجه از این اثر بود.
از آن جا که اجرای هر اثر بر اساس معضلات موجود در اجتماع و یا نیازهای فرهنگی جامعه است، آیا نمایشنامه”هداگابلر” جوابگوی ذهن جامعه تئاتری و یا تماشاگر ایرانی نبوده است؟ آیا در ایران هنوز بازیگری به آن قدرت وجود ندارد که بتواند نقش هدا دختر ژنرال گابلر را روی صحنه بازی کند؟! اما آیا نبوده‌اند بازیگرانی که نقش‌هایی از این دست را چنان مسحور کننده اجرا کرده‌اند که تا مدت‌ها در اذهان باقی مانده. آیا دلیل اجرا نشدن نمایشنامه”هدا گابلر” موضوع آن است؟
نمایشنامه”هدا گابلر” در 16 دسامبر 1890 برای اولین بار در کپنهاک و توسط انتشارات(Gyldendel) انتشار یافت و از همان ابتدا، نظرات همگان را به خود جلب کرد. در 25 آوریل 1891 بعد از اولین اجرای این اثر جاستین هانتکی(Jastean Hauntkeay) منتقد تئاتر در مجله ـ بلک اند وایت ـ نوشت:
«بزرگ‌ترین نمایش ایبسن و جذاب‌ترین زنی که خلق کرد.» (1)
اوالی گالینه(Eavalyi Galinea) نیز در مقدمه‌ای که بر کتاب شش نمایشنامه ایبسن نوشته، معتقد است که:
«شاید در هیچ نمایش دیگری مهارت و استادی ایبسن چنین خطاناپذیر نبوده است.» (2)
اما به راستی چرا در ایران با این نمایشنامه این گونه برخورد شده است؟
از جمله مواردی که امروزه مورد توجه بعضی از صاحب نظران، برای به اجرا در نیامدن این متن می‌توان از آن نام برد، عمل خودکشی است که خود یک حرکت نمایشی اصلی در بطن نمایشنامه است.
از آن جا که ایبسن بسیار تحت تاثیر”کی‌یر کیگورد” بود و از پایه‌گذاران مکتب اگزیستانسیالیسم شناخته شده است، اصالت‌های فردی را مقدم بر هر چیزی می‌دانست که همان مقدم بودن اصالت وجود است بر ماهیت شخص. اگزیستانسیالیست‌ها بعدها به این اصل رسیدند که انسان آزاد به دنیا آمده، آزادی در درون انسان‌هاست و تنها چیزی که نمی‌شود آزادی‌اش را از انسان گرفت آزادی مرگ است. این جملات تعریفی است از اگزیستانسیالیسم قرن 20 که واژه به واژه تعریفی است از شخصیت هدا در نمایشنامه”هداگابلر”. شاید بتوان زندگی هدا را طبق فلسفه کیگورد تقابل دو نوع زندگی”استتیک” و”اخلاقی” دانست. «در فلسفه کیگورد زندگی به دو روش تقسیم می‌شود. 1- روش استتیک 2- روش اخلاقی.» (3)
در تعریف روش استتیک می‌توان به این موضوع اشاره کرد. افرادی که این روش را برای زندگی خود انتخاب می‌نمایند از اساس برای خود و رضایت خود زندگی می‌کنند. ”ژان وال” در کتاب”اندیشه‌ی هستی” این روش را این گونه تعریف می‌کند:«کسی که به هوای دل می‌زید.» در روش اخلاقی که در مقابل روش استتیک قرار دارد فردی که این نوع زیستن را می‌گزیند ـ خویش ـ را با انتخاب می‌آفریند. هدف چنین بودنی، خودآفرینی است. فرد اخلاقی، سعی در شناخت خود دارد و در صدد اصلاح خود و به دنبال خود آرمانی است.
هدا در این نمایشنامه انسانی است که با روش استتیک بزرگ شده. او هر عملی را تنها برای رضایت خود انجام می‌دهد و این برای جامعه‌ای که هدا تحت عنوان یک زن در آن زندگی می‌کند، چندان مورد پسند نیست. او علاقه زیادی به تاثیرگذاری روی دیگران دارد و برای این تاثیر بخشی نیاز به شناخت خود. هدا برای ادامه زندگی سعی دارد مانند بقیه باشد مانند همسرش جرج، دوشیزه تسمان عمه و الگوی شخصیتی جرج و یا حتی خانم الوستد، دوست دوران مدرسه‌اش. اما وقتی در خود اندیشه می‌کند و شروع به خودشناسی می‌کند بر این امر واقف می‌شود که او نمی‌تواند مانند آن‌ها زندگی کند. برای مثال در یک دیالوگ کاملاً سمبولیک وقتی عمه جولیا در پرده اول پنجره را برای استفاده هدا از هوای لطیف صبحگاهی باز می‌کند، هدا به محض ورود پنجره را می‌بندد و خطاب به دوشیزه تسمان می‌گوید:
هدا: البته خانم تسمان انسان باید با هر محیط جدیدش خودش را کم‌کمک وفق دهد ـ به سمت پنجره رفته ـ اوه این خدمتکار در ایوان را باز کرده، چه نور و آفتاب شدید و آزار دهنده‌ای در اتاق افتاده. (4)
هدا نمی‌تواند با سنت‌های پوسیده جامعه کنار بیاید. مایکل مه‌یر Michael Meyer در مقدمه‌ای که بر هدا گابلر در کتاب مجموعه آثار ایبسن نوشت معتقد است:
«زندگی برای او مانند یک نمایش است. برای او تمام زندگی یک نمایش کاملاً بیهوده است، که هیچ ارزشی برای تماشا ندارد.» (5)
ایبسن خود در سخنرانی که برای دانشجویان در کریستیانا داشت از آن‌ها پرسید:
«چه کسی در میان ماست که گهگاه در درون خویش، تضادی کلی بین گفتار و کردار، بین اراده و وظیفه و بین زندگی و فرضیه حس نکرده و تشخیص نداده باشد.» (6)
و هدا، در میان این تضادها بود که تصمیم نهایی خود را می‌گیرد. برای ایبسن نجات فرد بود که اهمیت داشت. او در همه موارد علاقه داشت که قهرمان‌های مرد و زنش آزادانه عمل کنند. ایگن مایکل Eagean Maicheal منتقد انگلیسی در مورد ایبسن چنین می‌نویسد:
«شخصیت‌های مخلوق ایبسن براساس زندگی منطقی و واقعی خلق نشده‌اند. بلکه براساس ایده‌آل‌هایی خلق شده‌اند که آن‌ها را همچون آهن ربا به سوی پایانی می‌کشاند که قابل تصور هست، اما به ندرت در زندگی واقعی اتفاق می‌افتد. زندگی معمولی و اصولاً معمولی‌ها هیچ وقت یک داستان جالب و جذاب نمی‌آفریند، بلکه غیر معمولی‌ها و غیر منتظره‌ها قادر به چنین کارهایی هستند.» (7)
هدا شخصیتی است کاملاً غیر معمولی. او در همه موارد به زیبایی می‌اندیشد. او برای”ایلرت” ـ دوست دوران نوجوانیش ـ مرگی را پیش‌بینی می‌کند، در کمال زیبایی با تاجی از برگ مو بر سر.
هدا: سر ساعت 10 به این جا برمی‌گرده، از حالا می‌توانم او را در نظر مجسم کنم، با برگ‌های مو روی موهایش، برافروخته و شجاع. (8)
هدا، از آن دسته شخصیت‌های مخلوق ایبسن است که مطلقاً مثبت و یا مطلقاً منفی نیستند و در مورد او نمی‌توان موضع‌گیری دقیق داشت. نامشخص بودن روابط اطرافیانش و رفتار متناقضش به او وجهه‌های گوناگونی می‌دهد. او از نظر عده‌ای حسود و قدرت طلب است و از نظر عده‌ای آرمان خواه و سنت ستیز. ایبسن از طریق هدا، چنان بنیادی به ارزش‌ها و سنت‌ها می‌تازد که عده معدودی در جامعه آن زمان جرأت انجام این عمل را داشتند. ایبسن همیشه این انسان‌ها را قابل احترام و ارزش می‌داند. قهرمان‌های او میدان را خالی می‌کنند آن‌ها ترجیح می‌دهند بمیرند، اما حاضر نیستند دنیای بدون آرمان را تحمل کنند. بعضی ایبسن را به این امر متهم می‌کنند که راهی نشان نمی‌دهد و کارش به بیراهه می‌کشد و او را آنارشیست می‌دانند. به نقل از دکتر بهزاد قادری می‌توان گفت:
«او یک آنارشیست نیست، بلکه به کائوس یا آشوب یعنی جوهره تفکر یونان باستان بازمی‌گردد که یعنی بر هم زدن صفحه شطرنج تا بازی را از نو آغاز کنیم. کائوس به این معنایش که میل به زندگی است. زیرا می‌دانی در دل این آشوب نظمی نهفته است که باید آن را بشناسی و به آن شکل بدهی. ایبسن ما را تا سرا پرده این آشوب پیش می‌برد.»(9)
ایبسن خود می‌گوید:
«می‌داند که دگرگونی در راه است، شکلش بسته به آن است که ما چه هویت و بودنی از خودم رقم بزنیم. چگونه گفتن است که به چه گفتن جان می‌دهد.» (10)
هدا فردی است با ویژگی‌های روحی و روانی مخصوص به خود. دنیا برای او در ذهنش کاملاَ شخصی ساخته شده. اجتماع برای او دنیایی است خارجی که از بیرون به درون ذهن او راه یافته. مارگاریت نوریس Margeariet Nuoreas در مقاله خود تحت عنوان”با هنریک ایبسن از اسطوره تا واقع‌گرایی” می‌نویسد:
«شلیک سلاح در هدا گابلر و همه این صور آزار دهنده و حرکات خشن تجسم شعارهای آرمان خواهانه است، گناه کبیره است که جایگزین حرص و طمع طبقه بورژواست.» (11)
اما، آیا خودکشی به تنهایی دلیلی بر اجرا نشدن این اثر در ایران است؟ تا آن جا که امروز نمایشنامه‌هایی بر صحنه دیده می‌شود که خودکشی و دیگرکشی مضامین اولیه نمایش هستند.
سوال دیگری که در ذهن نگارنده به وجود می‌آید این است که آیا حضور قدرتمند یک زن در یک اثر نمایشی دلیل اجرا نشدن این نمایشنامه است؟ البته نمی‌توان به صراحت به این موضوع اشاره کرد زیرا نمایشنامه”خانه عروسک” از متونی است که در ایران به تعداد قابل توجهی روی صحنه به اجرا درآمده و حتی دستمایه ساخت فیلم و یا حتی سریال‌های تلویزیونی نیز بوده. این نمایش اولین بار توسط مهین اسکویی در سال 1337 / 1958 کارگردانی و بازی شد که حضور زن را به صورت پررنگی نشان می‌داد که حتی از دیدگاه کارگردان آن:«نوعی حق‌ طلبی برای یک عمل ایده‌آلیستی است در برابر حقوق یک انسان و مرثیه‌ای است برای انسان به بند کشیده.» (12)
بنابراین چرا در ایران شخصیت هدا این گونه مورد توجه نبوده. نمایشنامه هدا گابلر نمونه عریانی از شخصیت واقعی‌ای است که یک زن می‌تواند داشته باشد. هدا مطالعه خصوصیات یک زن از دیدگاه روانشانسی است، زنی که فضایل با نفوذ وی به انحراف کشیده شده است. ایبسن خود می‌گوید:
«مراد من فقط این بود که انسان را به تصویر بکشم. حالات و تقدیرهای انسانی را که در حصار شرایط و تلقی‌های اجتماعی محسور است.» (13)
اوالی گالینه Eavaelyi Galineah نیز بر این اعتقاد است که:
«هدا گابلر روانشناسی یک زن است. یک زن دلربا، غمگین و متنفر. یک زن متعلق به جهان با تربیت تیزهوش، با فرهنگ و بی‌نظیر.»
هدا، دختری 29 ساله است. او تمام عمر را با پدری پیر و با تربیتی نظامی بزرگ شده است. سرگرمی‌های او از کودکی سوارکاری و تیراندازی بوده او محدودیت‌های موجود در زندگی دیگر دختران را در زندگی نداشته است. مسئله بی‌مادر بودن هدا و حتی تمامی زنان آثار ایبسن، از تمام زنانِ آثار او به ویژه هدا، تصویر دختری مستقل را به نمایش می‌گذارد. او از دنیای زنانه به دور بوده و این یک فرصت است، برای رهایی از محدودیت‌هایی که زنان یک جامع خودشان برای خود به وجود می‌آورند. هدا به گونه‌ای زندگی می‌کند که شاید حق تمامی زنان و دختران باشد. او از سویی تحت تاثیر تربیت پدر بوده و از سویی اخلاقیات او را به ارث برده. هدا آزادی و زندگی خود را مدیون پدر است. نام این نمایشنامه خود نشانگر اهمیت شخصیت هداست، ”هدا گابلر”.
هدا، در تمامی طول نمایش خود را هدا گابلر می‌داند و هیچ گاه به تسمان بودن، یعنی پذیرفتن نام خانوادگی شوهرش نمی‌اندیشد. هدا گابلر خود یک شخصیت مستقل است. مانند هر انسانی که حق استقلال شخصی دارد. اما این مسئله برای زن اروپایی آن زمان چندان رایج و معمول نبود. هدا خود را هداگابلر به عنوان یک شخصیت مستقل می‌شناسد و علاقه‌ای به یدک کشیدن نام دوم همسر ندارد. ازدواج هدا با جرج تسمان تنها جنبه‌ای ظاهری داشته. هدا روح خود را پیش از این به آیلرت لاوبرگ، بخشیده و جسم خود را اکنون به جرج. این دو پارگی است که موقعیت روحی او را متزلزل می‌کند.
سرگرمی‌های هدا، تپانچه‌های پدر است و شنیدن تجربیات ایلرت لاوبرگ دوست دوران نوجوانیش. برخی بر این عقیده‌اند که هدا دختری است با خوی مردانه. آیا این که این هدای رام نشدنی ایبسن علاقه‌ای به مادر شدن ندارد و یا رفتار معمول زنان اطراف خود را ندارد! زن بودن او را زیر سوال می‌برد؟ هدا تنها محدودیت‌های اطراف خود را در هم شکسته. او انسانی است با خصلت‌های کاملاً زنانه جان گاسنر Jean Gasnear چنین معتقد است که:
«ایبسن زنان آزاده‌ای را به تصویر می‌کشد که خانه را بر پایه‌های جدید بنا می‌کردند. زنانی که بینش جدید را با فکری باز پرورش می‌دادند و اگر لازم بود می‌توانستند به استقلال مالی و اقتصادی برسند.»(14)
از نظر ایبسن به زن آزادی‌خواه امید بیشتری هست. هدا زنی است آزادی‌خواه و آرمان‌گرا. او نه تحمل همسری تا این حد بی‌اراده را دارد، نه این که بپذیرد باردار است و هر چه زودتر دارای فرزند می‌شود و نه تحمل زیر نفوذ بودن آن هم تحمل شخصی مانند قاضی براک این شخصیت خلق شده برای افشای رازهای پنهان شخصیت‌های نمایشنامه. او قصد بر این دارد تا از آگاهی خود نسبت به تپانچه‌ای که میراث پدری هداست و ایلرت لاوبرگ با آن خود را کشته است به نفع خود استفاده ببرد. هدا خسته است، از بی‌هدفی، از این که دیگران او را درک نمی‌کنند. او دیگر این نمایش احمقانه زندگی را تحمل تماشا ندارد. او به زیبایی اعتقاد دارد و در خانه‌ای که پر از فضای مرگ است. موسیقی شاد و دلنوازی را می‌نوازد و با تپانچه‌های پدر به زندگی هدای همیشه گابلر با شلیک گلوله‌ای در شقیقه‌اش پایان داد و قاضی براک می‌گوید:
«وای خدای بزرگ ولی این کاری نیست که همه مردم انجام می‌دهند.» (15)
و نمایشنامه به پایان می‌رسد.
ایبسن، همیشه با سنت‌ها سر ستیز داشت و هدا گابلر برجسته‌ترین اثر او در این زمینه است. او به آزادگی زنان بسیار اندیشید و نوشت و شاید این تلاش‌های او بود که در سال 1913 در نروژ حق رأی عمومی در انتخابات برقرار شد و اولین زن‌هایی که در انتخابات عمومی رأی دادند و در پارلمان یک کشور پادشاهی نشستند، زنان نروژی بودند.
از آن جا که هدا نمونه‌ای است از یک زن و شاید هر زنی در هر گوشه از این زمین خاکی در موقعیتی مانند هدا، این زن بومی نروژی، جهانی قرار بگیرد آیا نمی‌تواند این نمایشنامه متنی در خور توجه برای بیان مسائل روانی و روح قدرتمند و پیچیده یک زن باشد؟ پس چگونه است که این نمایشنامه مطبوع طبع کارگردان‌های ما، حتی کارگردان‌های توانمند زن ما نیز نیفتاده است؟
پی‌نوشت:
1- www.IBSEN.net پایگاه اینترنتی ایبسن، هداگابلر.
2- همان منبع.
3- استراتون، پل، آشنایی باکی‌یر کی‌گورد، علی جوادزاده، نشر مرکز، تهران، چاپ اول، 1378، ص 23
4- ایبسن، هنریک، نمایشنامه هداگابلر، مینو مشیری، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ اول 1351، پرده اول ص 2٧.
5- two : plays , London , Mettuen , Henrik Ibsen , Michael , Meyer
6- رویایی، طلایه، نمایشنامه ارکان جامعه و نگاهی نو به ایبسن، پایان نامه، دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، 1373
7- همان منبع.
8- ایبسن، هنریک، نمایشنامه هداگابلر، مینو مشیری، بنگاه نشر و ترجمه کتاب، چاپ اول، 1351، پرده دوم، ص 25 .
9- http/www.NEWpeagel-Files ، کنفرانس دانشگاه تورین ایتالیا، دکتر بهزاد قادری، دانشگاه شهید باهنر کرمان.
10- www.IBSEN-net ، پایگاه اینترنتی ایبسن، بخش‌نامه‌ها.
11- نوریس، مارگریت، با هنریک ایبسن از اسطوره‌ تا واقع نگاری، جلال سخنور، ادبستان، شماره 44، ص 24.
12- دکتر زاهدی، فرین‌دخت، سخنرانی، دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، 30/1/1385
1٣- www.IBSEN.net پایگاه اینترنتی ایبسن، بخش‌نامه‌ها.
1۴- همان منبع.
1۵- www.IBSEN.net پایگاه اینترنتی ایبسن، هداگابلر.
1۶- ایبسن، هنریک، هداگابلر، مینو مشیری، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، چاپ اول، 1351 ، پرده چهارم، ص146


===========================================================================