تبلیغات
نشر فردا Farda publishing - خانم دالووی
پنجشنبه 4 تیر 1394

خانم دالووی

   نوشته شده توسط: احمد Ahmad قدرتی پور Ghodratipour    نوع مطلب :ادبیات داستانی جهان ،رمان ،داستان ،


خانم دالووی
ویرجینیا وولف
ترجمه : پرویز داریوش
نشر زمان نو (فردا)
نایاب (در دست انتشار)

ویرجینیا وولف یک روز ماه ژوئن از زندگی کلاریسا دالووی در لندن پس از جنگ جهانی اول را از زاویه دید این زن توصیف می‌کند. خواننده چنین می انگارد که گویا پا به پای راوی در خیابان های لندن گام برمی دارد و از دریچه نگاه کلاریسا آدم ها و محله‌های شهر را می بیند. در این گذار تند و ناگسسته، وولف از شهر و آدم هایش تابلویی به پهنای افق در دیدرس خواننده قرار می‌دهد.
«خانم دالووی» روایت زنانه ای از «اولیس» جیمز جویس است، تاریخ انتشار «اولیس» اثر جیمز جویس نویسنده ایرلندی، 1922 در پاریس است، «خانم دالووی» یک روز زندگی کلاریسا دالووی، زنی خانه دار و متاهل، یک روز برای خرید گل و مقدمات مهمانی شب در لندن پس از جنگ جهانی اول است . ویژگی ویرجینیا وولف در شرح جزییات کشنده زندگی روزمره است، روزمرگی زندگی همان چیزی است که زنان خانه دار را می کشد و به خودکشی می رساند. صدای ضربان زمان، صدای ساعت بیگ بن، در تمام رمان طنین افکنده است. در این سیاحت روزانه، کلاریسا عبور ملکه را می بیند که مانند اصلی ابدی و بدون تغییر از هستی، نمادی از تاریخ بی تحول برای زنان، از برابرش می گذرد و در عوض زنان عادی مانند او، تا پایان روز بارها و بارها بی سر و صدا می میرند.
در قرن بیستم «خانم دالووی» هنوز به عنوان مایملکی از شوهرش، همسر آقای دالووی شناخته می شود و زندگی اش، حماسه ای نیست بلکه گذری با تأمل از خیابان روزمرگی وبی حادثه گی است. زندگی ملال آور و بی تحول کلاریسا زن خانه دار ( و نه مردی چون اولیس که به جستجو و کشف جهان می رود) را با حوصله بخوانید و انتظار هیچ ماجرایی را نداشته باشید، زندگی زنان خانه دار بی حادثه و بی ماجراست و پر است از جزییات مرگبار.
خانم دالووی یکی از نخستین آثار پیشگام در نوعی سبک رمان نویسی است که امروزه رمان نو خوانده می‌شود.

«خانم دالووی گفت که گل را خودش می خرد.
آخر لوسی خیلی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه در آورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی _ دل انگیز ار آن صبح هایی که در ساحل نصیب کودکان می شود. چه چکاوکی! چه شیرجه ای! آخر همیشه وقتی، همراه با جیر جیر ضعیف لولاها، که حال می شنید، پنجره های قدی را باز می کرد و در بورتن به درون هوای آزاد شیرجه می زد، همین احساس به او دست می داد. چه دل انگیز، چه آرام، ساکن تر از امروز صبح البته، هوای صبحِ زود؛ مثل لپ لپِ موج؛ بوسۀ موج؛ خنک و گزنده و با این حال( در چشم دخترِ هیجده ساله ای که آن زمان بود) عبوس، چون آن جا جلو پنجرۀ باز که ایستاده بود، دلش گواهیِ بد می داد؛ همان طور که به گل ها نگاه می کرد، به درختان که دود پیچان از آن ها بلند می شد و کلاغ های سیاه که برمی خاستند، فرود می آمدند؛ ایستاده بود نگاه می کرد تا این که پیتر والش می گفت:« غور در میان سبزیجات؟» _ همین را گفته بود؟ _ « آدم ها را به گل کلم ترجیح می دهم » _ این را؟ حتماً صبحی سرِ صبحانه که او به مهتابی رفته بود گفته بود _ پیتر والش. یکی از همین روزها قرار بود از هندوستان برگردد، ماه ژوئن یا ژوئیه، یادش نبود کدام، آخر نامه هایش بی نهایت ملال آور بودند، گفته هایش به یاد آدم می ماند؛ چشمانش، چاقوی جیبی اش، لبخندش، ترشرویی اش و، وقتی میلیون ها چیز به کلی محو شده بود _ چه عجیب! _ چند گفته ای مثل این دربارۀ کلم به یاد می ماند.»

‎نشر فردا  Farda publishing‎'s photo.


دنبالک ها: google ، yahoo ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.